یگانه ساداتیگانه سادات، تا این لحظه: 17 سال و 5 ماه و 5 روز سن داره

وروجک خونه ما

سال دوم زندگی

عشق مامانی سال دوم زندگی شما برای من خیلی بهتر بود چون با همدیگه بهتر کنار میومدیم خیلی سختی ها از بین رفته بود کاملا راه میرفتی سر سفره خودمون غذا میخوردی شب تا صبح میخوابیدی خلاصه کمتر من اذیت میکردی بیشتر موقعها میگذاشتمت تو کالاسکه میبردمت بیرون با همدیگه کلی کیف میکردیم تو هم ذوق میکردی میگفتی دد...کم کم شما حرف میزدی هر کلمه ای که میگفتی کلی ذوق میکردم خدا را شکر شما کمتر مریض شدی روزها ماهها تند تند برای من میگذشت خلاصه خانم طلا شما شده بودی نقل مجلس همه باشما سرگم بودن از اون موقع دیگه شدی وروجک خونه ما از باری کردن خسته نمیشدی تا شبها با بابایی کلی بازی نمیکردی خوابت نمیبرد دومین تولد شما رو خیلی خودمونی گرفتیم من شما بابایی...
25 مهر 1391

تابستان 91

سلام عشق مامانی الان که دارم برات مینویسم شما در خواب نازی امروز دیر از خواب پاشدی به خاطر همین الان خوابی اینروزها خیلی بلا شدی حرفهایی که میزنی کارهایی که میکنی همه نشونه های بزرگ شدنت عزیزم امسال بابایی لطف کرد ما را دو بار برد شمال یکی بعد تولدت یه بارم تو ماه رمضان که با خاله منیره رفتیم خیلی خوش گذشت مخصوصا به شما تا تونستی با فریماه بازی شیطونی  کردی اولین استخر زندگیت انجا بود که رفتی کلی ذوق میکردی برات یه لاک پشت بادی خریدم حسابی تو اب  شیطونی کردی لبه استخر نشسته بودم فقط تو رو تماشا میکردم عسلم عاشقتم تو قشنگترین بهونه زندگیم هستی امیدوارم همیشه خندان شاد باشی مامانی امروز روزه است دیگه براش نفس نمون ده د...
25 مهر 1391

خاطرات کودکی

دختر گلم چند وقتی خیلی شیطون شدی از اینکه بیشتر روزها تو خونه ای خیلی شکایت میکنی حسابی اذیت میکنی موقع خوابیدن که حسابی باید با کلک بخوابونمت شبها گله میکنی چرا تنهایی تازه بعد ٢سال فهمیدی چه کلکی خوردی رفتی تو اطاقت جدیدا میگی چرا تنها هستم چرا نی نی  نداریم عریرم همین شما حسابی برای ما کافیه وای از اون روز که دوتا باشید دیگه باید بزارم برم .خانم کوچولو اگه بعضی وقتها دعوات میکنم یا بهت نه میگم فقط به خاطر خودت نمیخوام بعدها سرخورده ناراحت بشی این بدون که من و بابات عاشقت هستیم .این ماه از اولش بد بود همش مریض بودیم بابایی که کمر درد شدید گرفته بود خودم سرما سختی خوردم شما هم که یه کوچولو سرما خوردی خدا را شکر زود خوب شدی بابا حاجی ...
25 مهر 1391

سفر به مشهد

سلام عشق مامانی الان که دارم این خاطرات مینویسم شما الان توی اطاقت خوابیدی اولین مسافرتی که من با شما رفتم مشهد بود درست یک هفته بعد از تولدت من با شما بابایی اقایی مخملی همه با هم رفتیم شما برای اولین بار بود که سوار هواپیما میشدید که خیلی ترسیدی انجا را گذاشتی روی سرت  هر کاری بلد بودم کردم تا شما اروم بشی خلاصه بعد یکساعت هواپیما به زمین نشست ما اولین نفری بودیم از هواپیما امدیم پایین بعد از کلی تشریفات همگی رفتیم هتل قصر که بابایی زحمت کشیده بود از قبل رزرو کرده بود بعد از استراحت نهار خوردیم شب همگی رفتیم زیارت که خیلی خوش گذشت تو هم تا میتونستی شیطونی کردی ٤روز تو مشهد بودیم که پر از خاطرات تلخ وشیرین گذشت موقعی که داشتیم سوار هو...
25 مهر 1391

تابستان 91

سلام به قشنگترین دختر دنیا طبق معمول خوابی امسال یکی از بهترین تابستون با هم سپری کردیم نیمه اول سال شاد قشنگی داشتی عروسی دایی کریم نامزدی گلنوش تولد خودت عسل مامانی روزهای اخر هفته میرفتیم اوشان هروزم که با باباجون میرفتی تاب سرسره بد نگزره خانمی .خلاصه دختری حسابی بزرگ شدی بلا زبون دراز الهی گه همیشه لبهای نازت بخنده .                این جمعه با عموها اقایی مخملی رفتیم دماوند باغ بابابزرگ گلی تاتونستی شیطونی بازی کردی دیگه تا اخر تابستان چیزی نمونده . موندم  امسال با شما زمستون چیکار کنم امروز دلم گرفته چون باباحاجی مریض شده رفته بیمارستان با اون...
25 مهر 1391

ماه رمضان91

سلام عشق مهربونم ازت ممنونم که امسال با من همکاری کردی تا بتونم روزه هام بگیرم امروز ٢٩ماه رمضان به احتمال زیاد فردا عید فطر به تو عسل نازنینم تبریک میگم امروز حسابی تا تونستی شیطونی کردی شالهای من با کفشهای پاشنه بلند من میپوشی واسه خودت عروس میشی کلی کیف میکنی انقدر شیرین زبون شدی که همه تو یه نگاه عاشقت میشن تو خونه راه میری قربون صدقه من میری با اون زبون کوچولوت میگی عورقونت برم من فدات برم من عزیزم خدا نکنهامیدوارم همیشه شاد باشی هیچ کس هیچ چیز ناراحتت نکنه                             &...
25 مهر 1391